تبليغاتX
رقصنده در تاریکی

بیست و سوم اسفند 1386

رخت کن

حالا که بنا به دلایلی تولید حلقه چند ماهی عقب افتاده قصد دارم این فیلمنامه را بسازم.

حدود یک سالی بود که این فیلمنمامه نصفه کاره مونده بود.تا همین چند هفته پیش

که تونسم تمومش کنم.

اگه لطف کنید و در موردش نظر بدین ممنون می شم چون در بازنویسیش بهم کمک می کنه.

برای خوندن روی ادامه کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نواب محمودی در 4:42 PM |  لینک ثابت   • 

دهم دی 1386

یک داستان زیبا از رضا قاسمی

در لینک زیر که از سایت سخن انتخاب شده می تونید یک داستان از رضا قاسمی را بخوانید.یک داستان زیبا که در آن قاسمی از خودش و نویسنده شدن خودش می گوید .

چتر و گربه و دیوار باریک

نوشته شده توسط نواب محمودی در 8:19 PM |  لینک ثابت   • 

پنجم دی 1386

 

خداحافظ آقای گیل 

 

اکبر رادی نمایشنامه نویس برجسته متولد گیلان صبح امروز در اثر ابتلا به سرطان درگذشت.

او خالق اثار برجسته ای چون : «از پشت شيشه‌ها» «مرگ در پائيز»، «آهسته با گل سرخ»، «هاملت با سالاد فصل»، «منجي در صبح نمناك»، «باغ شب‌نماي ما» ، «آميز قلمدون» بود.

آخرين نمايشنامه‌اي كه از آثار اين نمايشنامه‌نويس به روي صحنه رفت «لبخند باشكوه آقاي گيل» به كارگرداني هادي مرزبان بود.

این ضایعه را به خانواده تئاتر و ادبیات ایران تسلیت میگم.

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط نواب محمودی در 6:37 PM |  لینک ثابت   • 

چهارم دی 1386

حلقه(فیلمنامه)

فیلمنامه ای را که پیش رو دارید در مرحله پیش تولید قرار دارد و تا آخر دی ماه فیلمبرداری ان به پایان می رسد.

برای خواندن آن روی ادامه کلیک کنید. 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نواب محمودی در 11:37 AM |  لینک ثابت   • 

بیست و ششم آذر 1386

اینم یه نوشته فی‌البداهه دیگه که سه سال پیش نوشتم .یه جورایی دوسش دارم.

شاید چون یادآور روزای دانشکده است.به هر حال دیدم بی‌ربط با کل کلم با خودم نیست.

برای خواندن آن روی ادامه کلیک کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نواب محمودی در 6:5 PM |  لینک ثابت   • 

بیست و ششم آذر 1386

فیلمنامه game over

این فیلمنامه را سال 83 نوشتم.زمانی که منتظر نتایج کنکور بودم و در بهار سال بعد در فرجه امتحانات پایان ترم دانشگاه آنرا در انجمن سینمای جوان لاهیجان ساختم.هر چند حاصلش به خاطر عجله و ضعف امکانات برایم رضایت‌بخش نبود،اما تجربه مفیدی بود.

به عنوان اولین فیلمنامه تصمیم گرفتم این فیلمنامه را آپلود کنم چون هم دوستش دارم هم بعد از چند سال دوباره نگاهی به آن انداخته می‌شود.

برای خواندن آن روی ادامه کلیک کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نواب محمودی در 5:52 PM |  لینک ثابت   • 

بیست و پنجم آذر 1386

دوستانم در انجمن سینمای جوان لاهیجان لطف کردن بیوگرافی کوتاهی از من در وبلاگشون گذاشتن.واسه دیدنش روی لینک زیر کلیک کنین.

http://www.lahijan-iycs.blogfa.com

نوشته شده توسط نواب محمودی در 6:14 PM |  لینک ثابت   • 

بیست و دوم آذر 1386

حالم خیلی گرفته است.الان یه ساعته اینجا تو کافی نت نشستم و داشتم خیر سرم ایندفعه آنلاین می نوشتم.

کار خوبی نشده بود اما دوستش داشتم.تموم شد .ولی نمیدونم چرا موقع ارسال از صفحه مدیریت اومدم بیرون.حیف شد.

اینم از لطفهای تکنولوژییه.شاید بعدا دوباره نوشتمش.البته اگه یادم بیاد چی نوشته بودم.

 

نوشته شده توسط نواب محمودی در 12:23 PM |  لینک ثابت   • 

هفدهم آذر 1386

زوزه زنانه سیمینوف

زوزه زنانه سیمینوف                    نوشته:نواب محمودی  

 

  صدایش را می‌شنوم.بلند است،ولی نه آنقدر که فرشته در اتاق خواب بشنود آن هم زمانی که دم در پادشاه هفتم است.صدای یک زن که گریه می کند شاید و شاید می‌خندد.نمی دانم.فقط می دانم که صدای یک زن است.از پشت پنجره آشپزخانه می‌آید.برای یک لحظه کوتاه .مثل زوزه گلوله‌ای که از بغل گوشت رد شود.اما این زوزه چند بار تکرار می‌شود.هر چند ثانیه یک بار.مثل تک‌تیراندازی که با سیمینوفش هر چند ثانیه یک بار سرباز بی‌پناهی را هدف قرار ‌دهد.

 می‌خواهم بلند شوم بروم پشت پنجره اما همانجا بی‌حرکت دراز کشیده‌ام.دوباره زوزه‌ای دیگر.ناگاه هجوم هوای دم کرده اول غروب در خرمشهر را روی صورتم احساس می‌کنم،سرم را برمی‌گردانم تا ببینم چی شده است؛رضا غرق خون  به تپه تکیه داده است.سرم سیاهی می‌رود.دست دراز می‌کنم ،کتفش را می‌گیرم و تکان می‌دهم، سرش کج می‌شود.چیزی توی گلویم گیر می‌کند. نفسم می‌گیرد،چشمانم می‌سوزد.صدای زن دوباره بلند می‌شود اما نه مثل قبل.اینبار بلند وپشت سرهم  قهقهه می‌زند.خنده‌هایش گردوخاک تپه را بلند می کنند . من کنار زانوی رضا روی زمین دراز می‌کشم وبغضم را میان خاک خالی می کنم.بوی خاک توی دماغ خیسم می پیچد.بویی که فرشته دوست دارد.بویی که وقتی مهر را بعد نماز با خود بر می‌داردو مزه مزه‌اش می‌کند در دماغ او هم می نشیند.

 همیشه به خاطر اینکار مسخره‌اش می‌کنم.فرشته سبزه مو طلایی.هیچ چیزش جور نیست به خصوص که به این ترکیب ابروهای مشکی و چشمان عسلی را هم اضافه کنی.با آن قیافه با مزه سر کوچه نشسته،موهایش را از یک طرف شانه روی سینه‌اش ریخته و گهگاهی به مهر درون دستش لیس می‌زند.می خندم.بلند بلند هم می‌خندم تا لجش را درآورم.اما او بی تفاوت باز می‌لیسد،محکمتر هم می‌لیسد.انگار که یک آبنبات در دستانش دارد.من هم بلندتر می‌خندم.ناگاه پشت گردنم همراه یک صدای شترق می سوزد و فرشته با نگرانی بلند می شود.

ـ به چی می‌خندی؟

 رضاست.موهایش را برای مدرسه کوتاه کرده است.باز هم بهم پس گردنی زد.می‌داند بدم می‌آید.شاید به همین دلیل است که می‌زند.

ـ رضا این خواهر کوچیکت کرکره خنده است،دیدی چطوری مهرو می‌لیسه؟

 رضا به خواهرش نگاه شماتت‌باری می‌اندازد.فرشته بلند می‌شود و به سمت خانه‌اشان راه می‌افتد؛دم در بر‌می‌گردد و نگاهی به ما می‌کند،یک لیس دیگر به مهر می‌زند و در را پشت سرش می‌بندد.

- آخرین باری باشه که به فرشته می‌خندی؟  

 از من دور می‌شود،به سمت پارک می‌رود.من هم دنبالش می‌روم؛مثل همیشه تند تند راه می رود و من مجبورم تقریبا بدوم تا بهش برسم.

ـ چته اینقده تند می‌ری؟

ـ مثل اینکه حالیت نیستا.باید تا نیم ساعت دیگه اونجا باشیم .

ـ باشه.می‌دونم.ولی یواشتر.سنگینه بابا.منکه مثل تو شیر خرس نخوردم که سرشو گرفتی داری می‌ری.

 می‌ایستد.برمی‌گرددو با شماتت زل می‌زند توی چشمانم.با صورتم شکلک در می‌آورم،یعنی ببخشید.دوباره راه می‌افتد ولی آرامتر.بیشتر وزن تیربار روی من است که تهش را گرفته‌ام.

 باید پشت یک تپه مشرف بر چند ساختمان کمین بزنیم.تپه‌ای که در زمان بچگی محل بازیمان بود.قایم باشک،هفت سنگ،لی لی و البته فوتبال پای تپه. همان زمان بود که فرشته را کشف کردم.همان فرشته که همیشه مایه خنده‌ام بود.

 

 روی زمین شیب دار فوتبال بازی می‌کنیم.تیم ما سمت بالاتر است.من توپ را به رضا پاس می‌دهم و به دو به سمت دروازه حریف می‌روم ،حواسم به رضاست که به من پاس بدهد ، چاله کوچک سر راه را نمی‌بینم و محکم می خورم زمین.هنوز درد را حس نکرده ام که صدای جیغ یک دختر گوشم را پر میکند.با درد بر می‌گردم سمت صدا.فرشته است که گوشه‌ای ایستاده و با نگرانی به من نگاه می‌کند.اولین بار است که لای چادر سفید می‌بینمش.صدای جیغش هنوز درون سرم می‌پیچد.پایم کمی تیر می‌کشد اما نمی‌دانم چرا قفسه سینه‌ام درد گرفته‌ است.آن هم بیشتر سمت چپ .دورو بر قلبم.انگار یک گلوله سیمینوف فرو رفته باشد در آن.

 خونی که از سینه رضا راه افتاده مثل یک جوی آب گرم تا نوک چکمه‌هایش امتداد پیدا کرده است و سر من که کنار زانوانش در خاک فرو رفته‌است در هین جوی خیس شده است.گرمای خون داغ روی پیشانیم ،بوی خاک درون دماغم و درد درون گلویم

به همراه زوزه گلوله هایی که گاه‌و‌‌بی‌گاه اطراف من توی خاک و بدن رضا فرو می‌رود

بی‌تابم کرده است.زار می‌زنم.اما جرات تکان خوردن ندارم و لحظه به لحظه بیشتر درون خون رضا غرق می‌شوم آن هم همراه بوی مهر فرشته.

 تپه کاملا مشرف بر محوطه شهرک است و از آن بالا میشود تمام تحرکات دشمن را زیر نظر گرفت. ولی اگر آنها یک تک‌تیرانداز در طبقه آخر یکی از آن ساختمانها مستقر کرده باشند چی؟این چیزی است که هیچ کس تا آن لحظه به آن فکر نکرده است.آن لحظه که من و رضا تازه خسته از آن بار سنگین توی یک قسمت صاف بالای تپه برای لحظه‌ای دراز کشیده‌ایم.

صدای یک شلیک و بعد از آن چیزی مثل جیغ فرشته از کنار گوشم رد می‌شود.بر می‌گردم سمت رضا .باورم نمی‌شود،به تپه تکیه داده است و از سینه‌اش خون بیرون می‌زند.صدای شلیکی دیگر.نمی‌فهمم به کجا می‌خورد.تنها کاری که به ذهنم خطور می‌کند را انجام می‌دهم.دراز کشیدن کنار پای رضا و گریه کردن.چندین بار خنده‌های یک زن دیوانه اطرافم محو زمین میشود و من مجبور می‌شوم تا تاریک شدن هوا با بوی فرشته درون خون رضا غوطه بخورم.در تمام این مدت صدای جیغ‌های یک زن مرا همراهی می‌کند.صدایی که هنوز هم شبها گاهی از پشت پنجره به گوشم می‌رسد.

بلند می‌شوم ، پنجره آشپزخانه را باز می‌کنم و به تاریکی زل می‌زنم .صدا می‌آید ولی این‌بار از جایی دورتر.از آن‌سمت رودخانه،از سمت تپه‌ایی که یک روز جیغ گلوله‌ایی قلبم را سوراخ کرد و روزی دیگر فریاد زنانه‌ایی سینه رضا را.

 

                                                                                                   پایان.

نوشته شده توسط نواب محمودی در 12:24 PM |  لینک ثابت   • 

هفدهم آذر 1386

سلاخها                                             نوشته:نواب محمودی

 

خون گردنش فواره می زند بر کف سیمانی حیاط.با هر فواره خون به یک سمت می پرد و محکم خود را به زمین می کوبد.جوی جاری خون راهش را به سمت سوراخ فاضلاب پیدا کرده است؛اما شتکهای ریز و درشت خون دورتا دور حیاط کوچک خانه را پوشانده است.

چشمانش به آسمان دوخته شده است و صدای خرخری خفیف از بریدگی گردنش بیرون میزند.دیگر از تک و تا افتاده است.گوشه‌ای می‌افتد و فقط      گه‌گاه تکانی می خورد که همراه رعشه است.گویا دیگر خونی نیز در رگ ندارد که  فواره گردنش قطع شده است.

مادر شلنگ آب را به دست می‌‌‌‌‌ گیرد و آب را با فشار روی خونهامی‌پاشد.

خونها قاطی آب به سمت سوراخ فاضلاب راه می‌افتند.مادر همانطور که مشغول شستن خونهاست زیر لب غرغر می‌کند و پدر را به خاطر دست و پا

چلفتی بودنش سرزنش می‌کند.باز هم مثل همیشه گردنرا کاملا قطع نکرده

است.

پدر با قیافه بر افروخته گوشه حیاط پشت به همه رو به دیوار نشسته است و

دود سیگارش را از لای سبیلهایش پخش هوا می‌کند.شاید به این فکر می‌کند که از این به بعد بدهد زنش این کار را انجام دهد.

احتمالا مادر از او راحتتر و بهتر این کار را انجام می‌داد.خون کمتری پخش حیاط می‌شد اگر پدر گردن را کاملا قطع می‌کرد و زبان بسته را وسط حیاط ول نمی‌کرد.اما کاریش نمی شد کرد،پدر همیشه همین کار را می‌کرد ؛وسط بریدن ول می‌کرد.دستش می‌لرزید حیوان را می‌انداخت روی زمین و می‌رفت گوشه حیاط می‌نشست و سیگارش را بیرون می‌آورد و این مادر بود که باقی

کار را همراه نوای غرغرش انجام می‌داد

پیر خروس خانه لبه دیوار ایستاده و بدن بی‌جان یکی دیگر از همسرانش را

نگاه می‌کند.شاید خوشحال است که از شر قدقدهای یکی دیگر از آنها خلاص

شده است وشاید به این فکر می‌کند که کی نوبت خودش است تا غذای یک میهمان دیگر شود.

                                                                                        پایان.

نوشته شده توسط نواب محمودی در 12:22 PM |  لینک ثابت   • 

هفدهم آذر 1386

اولین بار که رضا قاسمی نویسنده تحسین شده ایرانی رمان زیبای "وردی که بره ها می خوانند" رانوشت آنرا به صورت فی‌البداهه و آن‌لاین نوشت.بدین صورت که هر شب یک فصل از رمان را  در سایتش می‌نوشت بدون آنکه هیچ طرح و فکری از قبل داشته باشد.بدین ترتیب چهل فصل آنرا زیر چشم خوانندگانش نوشت.هر چند بعدا آنرا باز نویسی کرد و به شکل رمان حاضر در سی و نه فصل ارائه داد.

حالا دلیل این مقدمه‌چینی چیه؟

تصمیم گرفتم چنین تجربه‌ایی را امتحان کنم ،یعنی نوشتن به صورت فی‌البداهه؛البته با این تفاوت که قصدم نوشتن رمان نیست وبه صورت آن‌لاین هم نیست،چون فعلا امکانش را ندارم.

این تجربه به این صورت است که هر بار  پشت کامپیوتر ‌بنشینم با اولین کلمه‌ای که به ذهنم می‌آید شروع به نوشتن کنم و سعی کنم

در ادامه آنرا تبدیل به یک داستان کنم،آن هم بدون هیچ پیشزمینه‌ای و کاملا فی‌البداهه و  در همان یک جلسه هم به پایان ببرم.البته انتظار ندارم که حاصلش داستانهایی قوی باشد اما به عنوان یک  تمرین نوشتن می‌تواند مفید باشد به خصوص که یک جور مبارزه طلبی برای خودم است که مجبورم می‌کند بیشتر بنویسم.

این نوشته‌ها را با عنوان فی‌البداهه‌ها آپلود می‌کنم.امیدوارم که منو از نظرات سازندتون بی‌نسیب نگذارید.

                                                                                ممنون.

 

 

نوشته شده توسط نواب محمودی در 12:19 PM |  لینک ثابت   • 

هفدهم آذر 1386

  مثل باربي                                              نوشته:نواب محمودی                                         

 

چشمانش آبي بود شايد هم كمي سبز.فقط يك لحظه چشمانش را ديده بود؛قبل از اينكه دختر آنها را ببندد ؛كشيده بودند و پر مژه.صورت سرخ و سفيدي داشت با دماغي كه مي توانست مدل همه جراحان پلاستيك باشد.روي گونه چپش يك خال كوچك قهوه اي رنگ داشت كه زير لايه كرم و پودر به سختي ديده مي شد.لبان باريك و رژ قهوه اي خورده اش كمي باز بود و مي شد دندانهاي مرتب سفيدش را ديد . ابروها يش به دقت كنده شده بود،يك خط باريك طلايي رنگ. روسري سفيد دختر تقريبا باز  شده ، نزديك بود از سرش بيفتد.مقداري از موها روي صورت دختر پخش  شده بود؛طلايي و ابريشمي، درست مثل موهاي آن عروسك معروف كه مرد نامش را به ياد نمي آورد،همان كه قرار بود دارا و سارا جایش را بگیرند.

از ده دقیقه پیش که او را در صندلی عقب گذاشته بود ،تکانی نخورده بود .مرد از آینه سعی کرد خوب نگاهش کند؛بعد برگشت تا بهتر او را ببیند.ساکت و آرام و بی حرکت روی صندلی عقب دراز کشیده بود.

دوباره به سمت خیابان برگشت،از دیدن منظره روبرویش دستپاچه شد، باعجله فرمان را پیچاند،زیگزاگ رفت،برای یک تاکسی که به سرعت می آمد جا خالی داد و دوباره به مسیر برگشت.صدای چند بوق پیاپی از پشت سرش بلند شد.

نزدیک بود باز کار دست خودش بدهد.دیگر برای این پیرمرد جا نداشت.

آب دهانش را قورت داد . از آینه به صندلی عقب چشم دوخت.رنگش پریده تر شده بود .او اینقدرها هم سفید نبود.لایه پودر و کرم روی صورتش حالا بهتر دیده می شد.دیگر از سرش خون نمی آمد.روی صورت دختر و صندلی خونهای تا چند لحضه قبل جاریش دلمه بسته بود.

 

مرد به یاد غزالش افتاد.ده سال دیگر می شد عین همین دختر؛باریک و بلند،مثل همون عروسک معروف.نه او بیشتر شبیه عروسک سارا بود،موهایش مشکی و لپش گوشتی.چشمان سیاه درشتش باعث شده بود این اسم را رویش بگذارد.البته زنش این اسم را انتخاب کرده بود.

وقتی غزالش به  سن این دختر می رسید،حتما جذاب و زیبا می شدو خواستنی؛و وقتی با آن چادر مشکی رنگش به خیابان می آمد حتما آنها دنبالش راه می افتادند.بیکاره های بی پدر و مادر.از همانهایی که با دختر بود.از تصورش هم خونش به جوش می آمد.او باید آن موقع بالای سر دخترش باشد.زنش وقتی رفت،هنوز برایش پسری نیاورده بود،برادری که بتواند جای پدر را برای غزال بگیرد.مرد یک چیز را خوب می دانست،نمی خواست وقتی دخترش به سن این دختر می رسد مثل او باشد.به هیچ وجه.

قیافه آن پسره قرتی هیچ وقت از یادش نخواهد رفت؛همانی که همراه دختر بود و وقتی مرد با او تصادف کرد ،قاطی جمعیت خودش را گم کرد.

از جلوی دومین بیمارستان هم گذشت؛بدون آنکه جرات کند داخل شود.نمی توانست.اگر دختر می مرد،غزالش تنها می شد،اگر هم زنده می ماند باز...

 

دست انداز خیابان انداختش کف خودرو.مرد از صدای افتادنش متوجه شد،اما برگشت تا مطمئن شود.کنارخیابان توقف کرد،خواست پیاده شود و او رابرگرداند روی صندلی،اما آنجا شلوغ بود،خیلی شلوغ.ترسید.

برگشت و به او زل زد.دختر با صورت کف خودرو افتاده بود و پشتش به مرد بود.اصلا تکان نمی خورد.نفس نمی کشید؟!

آرام دست دراز کرد و پشتش را لمس کرد،سرد بود؛سرد سرد.رنگش پرید.خودش متوجه نشد ،اما اگر در آینه به خودش نگاه می کرد ،متوجه    

 می شد که مهتابی تر از دختر شده است.

به خیابان زل زد،به مردم،ماشینها،مغازه ها و به مغازه عروسک فروشی که او پشت ویترینش خودنمایی می کرد.پس سارا کجا بود؟شاید با دارا رفته ...

این افکار چه بودند درون سرش؟دهانش را از ناراحتی باد کرد و بعد با صدا هوا را بیرون داد.برای لحظه ای سرش را روی فرمان گذاشت،اما زود برداشت.نکند مردم دختر را ببینند.تا کی می توانست با یک عروسک مرده در صندلی عقب براند؟

 

 

***

 

بیست دقیقه بعد خودروی سفید رنگ یخچالی که چراغ جلو سمت چپش شکسته بود و هنوز دو میلیون تومان از قسطش مانده بود خارج از شهر،کنار چند درخت و یک رودخانه باریک توقف کرده بود.درست پشت یک تپه که تک خودروهای عبوری نمی توانستند آنرا ببینند.

 

                                                                                    پایان.

نوشته شده توسط نواب محمودی در 12:16 PM |  لینک ثابت   • 

هفدهم آذر 1386

سلام.خیلی 

سلام.خیلی بده که به محضه اینکه تصمیم گرفتی یه وبلاگ راه بندازی و تازه چن تا پست آزمایشی

 

آپلود کرده باشی یهو تلفنت قطع بشه وچن ماه از وب دور بیفتی.کافی نت؟بالاخره بعده چن ماه

 

بوسیله یکی از دوستان یه خوبشو پیدا کردم که سرعتش خوبه و در یه فضای راحت می شه کار کرد.

 

فعلا تا زمانیکه دوباره خر شمو تلفنو وصل کنم از همینجا در خدمتیم.امروز یکدفعه چن تا پستو با هم آپلود می کنم .می دونم که هنوز آنقدر مخاطب ندارم ولی اگه به اینجا سر زدین نظر یادتون نره.

                                                                                                                         ممنون.

نوشته شده توسط نواب محمودی در 12:11 PM |  لینک ثابت   • 

دوازدهم شهریور 1386

بلاخره بعد از چند روز شخم زدن اینترنت تونستم ۲ رمان آخر رضا قاسمی  به نامهای چاه بابل و وردی که بره ها می خوانند  رو دانلود کنم اونم از طرفه خود قاسمی.اگه برای دانلود این رمانها دچار فیلترینگ شده اید به این آدرس درخواست بدهید.                                                                                

 ghassemi3@aol.com     

 

نوشته شده توسط نواب محمودی در 1:23 AM |  لینک ثابت   • 

پنجم شهریور 1386

واگویه

قدمهای کند من بر آسفالت خیس این خیابان آخر؛تکرار هر شبه یک اتفاق.

نگاه خسته و منتظرم بر پنجره های روشن گرم بسته حسرت هر شبه.

باز اندوه نشسته در سینه و گلوی گرفته از درد و باز کند کند قدم بر داشتن برای رسیدن به اتاقی خالی که منتطرم نیست. 

پله های آهنی منتهی به اتاقک خالی درست پانزده قدم مانده تا آلونک تنهایی و دیوارهای سفیدی که سیاهی این دل زنگار گرفته را بیشتر 

می کند .

باز ساعتها رو به دیوار نشستن و نشستن و نشستن و باز فکرو فکرو فکر.

وباز خواب ناغافلی که دلسوزانه بر این جسم خسته می نشیند.

کابوس و رویای در هم.غلت و بیداری و باز تکرار.

نور صبح زخمی ام میکند تا باز دوباره آرام آرام آسفالت نمور خیابان اول را طی کنم.باز همان چهره های تکراری و همان مکررهای هر روزه و باز 

انتظار قدمهای کند بر آسفالت آخر.

نمی دانم تا کی می توانم این تکرار هر روزه را تاب بیاورم؛زندگی بیهوده ام را و تا کی می توانم شاهد باشم گذر این رودخانه به هرز رفته را.

 

دیگر نیازی نیست فکر کنم زنده ام و زندگی هم می کنم چون حتی نفس کشیدن من هم تکرار نا خوشایندیست که ضرب مکرر و بی فایده قلبم را فقط از سر بیکاری همراهی می کند.

خسته شده ام حتی از این کلمات بر این کاغذ کاهی زشت که آرزوی پیچیدن دور ساندویچ را دارد.بیزارم از این خودکار بیک تقلبی.حالم به هم می خورد.همه چیز مثل هم شده تو خالی بی خاصیت و متقلب.

از خودم تعجب می کنم از این همه انرژی ناتمام برای واگویه این تکراری ماندن.ای کاش جرات داشتم تا شوکران بنوشم و تن به گناه نا بخشوده دهم.

*******

دیگر نمی خواهم از خیابان آسفالته خیس به خانه برگردم.نمی خواهم

پله های آهنی را آرام بالا روم.

به سرم زده امروز از پنجره به بیرون بپرم و دوان دوان از کوچه خاکی پشت خانه به سر کار بروم.می خواهم چشمانم را آب بکشم تا چهره های تکراری را تکراری نبینم.

وسوسه شده ام سر راه برگشتن با سنگریزه های درشت بشکنم تمام پنجره های خسیس را:تا شریک شوم در گرمای پشتشان.میخواهم حمام

بگیرم در نور آنها بر خیابان.

به دیوار اتاقم می خواهم مشکی بمالم شاید دلم از رو برود.برای کابوسهایم باید داستانهای ترسناک تعریف کنم تا دیگر به خوابم نیایند.

و هر شب می خواهم پنج دقیقه نفس نکشم شاید توانستم تیک تاک قلبم را نامیزان کنم.

می خواهم همه تکراری ها را نوعی دیگر ببینم شاید بیشتر دوام آوردم این بودن هر روزه را.

نوشته شده توسط نواب محمودی در 1:48 AM |  لینک ثابت   • 

پنجم شهریور 1386

دل درد

یک لیوان چای با قندی که یادت میرود.تلخ و داغ و معمولا که یادت می رود سرد می نوشی؛ بی آنکه بفهمی.فقط می نو شی.چای قهوه ای قرمز رنگ.

مدادی که بر کاغذ سرعت می گیرد و خطهایی موازی که سیاه می شوند و سیاهتر.موازیهایی که به هم می رسند با شاخه های این سیاهی.

موقع نوشیدن چای یخ کرده ات که برگردی و نگاهی به این ریلهای خط خطی بیندازی شاید نتوانی بفهمی که چه نوشته ای.چه می شود کرد.در اوج خلق موجودی که هیچش می پنداری فقط همینکه محتویات مغز تب دارت را روی ریلی سیاه کنی کافیست.همینکه خلاص شوی از دردی که در سرت بیداد می کند.رها شوی از گرمای آتشی که از گوشهایت بیرون 

میزند.

می نویسی و چای می نوشی بدون آنکه بفهمی چای را گرم باید نوشیدو قند را قبلش باید در دهان گذاشت.

یک لیوان خالی با قندی که یادت رفته است.ریلهایی که سیاه شده اند و

مدادی که دیگر مغز ندارد.سرت درد نمی کند و دیگر از گوشهایت دود بیرون نمی آید...

و قندی که لذت جویدنش در حال برانداز کردن ریلهای خط خطی تکراریست

سکر آور. 

نوشته شده توسط نواب محمودی در 1:42 AM |  لینک ثابت   • 

پنجم شهریور 1386

کسی که به من اعتماد میکند از کسی که مرا دوست دارد گامی فراتر است.
نوشته شده توسط نواب محمودی در 1:35 AM |  لینک ثابت   •